وطنیات، ۶

چهره زخمی ایران در شعر در امواج سند

چهره زخمی ایران در شعر در امواج سند جوان بین: در بین اشعاری که با موضوع وطن سروده شده، شعر در امواج سند سروده مهدی حمیدی شیرازی که در کتاب های درسی دبیرستان نیز هست و جایزه شعر وطن را نیز به خود مختص کرده است، جایگاه خاصی دارد.



به گزارش

خبرنگار مهر

، در بین اشعاری که با موضوع وطن سروده شده، شعر «در امواج سند» سروده مهدی حمیدی شیرازی که در کتاب های درسی دبیرستان هم هست و جایزه شعر وطن را هم به خود مختص کرده است، جایگاه خاصی دارد. مهدی حمیدی شیرازی (زاده ۱۴ اردیبهشت ۱۲۹۳ خورشیدی در شیراز و درگذشته ۲۳ تیر ۱۳۶۵ در شیراز) ادیب، شاعر، استاد دانشگاه، مترجم و منتقد ادبی بود. از مشهورترین سروده های وی میتوان به شعر مرگ قو و در امواج سند اشاره نمود.
حمیدی شیرازی در این شعر به رویداد تاریخی در انتها حکومت خوارزمشاهیان با حمله مغول می پردازد، زمانیکه سلطان جلال الدین خوارزمشاه بعد از یک مقاومت غائی در مقابل مغولان، وادار به عقب نشینی به طرف رود سند شد و وقتی در محاصره سپاه چنگیز قرار گرفت، با اسب خود از رود عبور کرد تا جان به در ببرد. این صحنه یکی از نقاط عطف فروپاشی امپراتوری خوارزمشاهیان و یکی از تراژیک ترین صحنه های تاریخ ایران است که شاعر آنرا به گونه ای حماسی-تراژیک روایت می کند.
او که با همراه داشتن شبستان _زنان و کودکان_ در محاصره سپاه چنگیز قرار گرفته بود، ناچار به انتخابی سخت بود. نه می توانست بگذارد زنان و خردسالان به دست دشمن اسیر شوند و نه می توانست از آنان چون مردان جنگاور انتظار سواری و مقابله داشته باشد. حمیدی شیرازی با تصویرگری درماندگی جلال الدین خوارزمشاه، چاره ای سخت و استخوان سوز برای او متصور می شود. وقتی چنگیز می رسد و محاصره کامل می شود و پیش رو دشمن است و پشت سر روز عظیم سند، و چشم امید شبستان هم به او و سپاه اندکش دوخته شده، جلال الدین خوارزمشاه با چشمانی اشکبار خردسالان را می بوسد و به آب خروشان رود می سپارد. زنان با دیدن این واقعه، می فهمند که دو راه دارند، یا اسارت به دست دشمن خونخوار و یا سپردن خود به رود. پس بدون این که پادشاه حرفی بزند، خودرا به آب می سپارند...
جلال الدین بعد از تحمل این درد سنگین با سپاهی اندک مقابل چنگیز می جنگد و سر انجام با اسب به رود می زند و از آب می گذرد. حمیدی شیرازی تراژدی مقاومت و شکست را تصویر می کند، شعر بر شکست قهرمانانه و فرار جانگداز سلطان تاکید دارد ولی تجسم روحیه مقاومت ملی است، با وجود شکست، شاعر از جلال الدین به عنوان نماد ایستادگی تا آخرین لحظه یاد می کند. با این وجود سوگواره ای است بر عظمت از دست رفته ایران زیر سم اسبان مغول، زیرلایه شعر، حسرت بر نابودی تمدن و قدرت ایران در مقابل حمله مغول است.

نمایشنامه ای تراژیک با سه پرده


این شعر را میتوان نمایشنامه ای درنظر گرفت که سه پرده دارد، در پرده اول صحنه نبرد توصیف می شود، وقتی سپاه خوارزمشاه درحال جنگ با سپاه مغول است و شمشیر در دست جلال الدین بدنبال سر چنگیز می گردد، که هنوز به این میدان نرسیده است. این پرده با تاریک شدن هوا و برگشت شاه به سراپرده و دویدن همسرش به استقبال از او با عبارت «دوید از خیمه خورشیدی به صحرا» _استعاره خورشید برای زن زیبا روی جلال الدین_ پایان می یابد.
پرده دوم، نگرانی اوست برای شبستانی که در محاصره هستند، گفتگوی درونی او با خودش و تصمیمی سخت که میان ننگ زندگی زنان و خردسالان در اسارت و یا جان سپردن در امواج خروشان سند باید انتخاب نماید... توصیفات و بیان قدرتمند حمیدی شیرازی در این قسمت بسیار موثر است. این پرده با عبور جلال الدین از سند که مورد تحسین چنگیز قرار می گیرد تمام می شود.
پرده سوم، سخنان راوی است، وقتی حمیدی شیرازی در دو بند درخشان، نگاه خودش را درباره ی وطن، و حفظ آن با وجود جانفسانی های بسیار بیان می کند. متن شعر این است:
به مغرب سینه مالان قرص خورشید
نهان می گشت پشت کوهساران
فرو می ریخت گردی زعفران رنگ
به روی نیزه ها و نیزه داران
ز هر سو بر سواری غلت می خورد
تن سنگین اسبی تیر خورده
به زیر باره می نالید از درد
سوارِ زخم دارِ نیم مرده
ز سُم اسب می چرخید برخاک
به سان گوی خون آلود، سرها
ز برقِ تیغ می افتاد در دشت
پی در پی دست ها دور از سپرها
میان گردهایِ تیره چون میغ
زبان های سنان ها برق می زد
لب شمشیرهای زندگی سوز
سران را بوسه ها بر فرق می زد
نهان می گشت روی روشن روز
به زیر دامن شب در سیاهی
در آن تاریک شب می گشت پنهان
فروغ خرگه خوارزمشاهی
دل خوارزمشه یک لمحه لرزید
که دید آن آفتاب بخت، خفته
ز دست ترکتازی های ایام
به آبسکون شهی بی تخت، خفته
اگر یک لحظه امشب دیر جنبد
سپیده دم جهان در خون نشیند
به آتش های ترک و خون تازیک
ز رود سند تا جیحون نشیند
به خوناب شفق در دامن شام
به خون، آلوده ایران کهن دید
در آن دریای خون در قرص خورشید
غروب آفتاب خویشتن دید
به پشت پرده شب دید پنهان
زنی چون آفتاب عالم افروز
اسیر دست غولان گشته فردا
چو مهر آید برون از پردهِ روز
به چشمش ماده آهویی گذر کرد
اسیر و خسته و افتان و خیزان
پریشان حال آهو بچه ای چند
سوی مادر دوان وز وی گریزان
چه اندیشید آن دم، کس ندانست
که مژگانش به خون دیده تر شد
چو آتش در سپاه دشمن افتاد
ز آتش هم کمی سوزنده تر شد
زبان نیزه اش در یاد خوارزم
زبان آتشی در دشمن انداخت
خم تیغش به یاد ابروی دوست
به هر جنبش سری بر دامن انداخت
چو لختی در سپاه دشمنان ریخت
از آن شمشیر سوزان، آتش تیز
خروش از لشکر انبوه برخاست
که: از این آتش سوزنده پرهیز!
در آن باران تیغ و برق پولاد
میان شام رستاخیز می گشت
در آن دریای خون در دشت تاریک
بدنبال سر چنگیز می گشت!
بدان شمشیر تیز عافیت سوز
در آن انبوه، کار مرگ می کرد
ولی چندان که برگ از شاخه می ریخت
دو چندان می شکفت و برگ می کرد
سر انجام آن دو بازوی هنرمند
ز کشتن خسته شد وز کار واماند
چو آگه شد که دشمن خیمه اش جست
پشیمان شد که لختی ناروا ماند
عنان بادپای خسته پیچید
چو برق و باد، زی خرگاه آمد
دوید از خیمه خورشیدی به صحرا
که گفتندش سواران: شاه آمد

* * *


میان موج می رقصید در آب
به رقص مرگ، اخترهای انبوه
برود سند می غلتید برهم
ز امواج گران، کوه از پی کوه
خروشان، ژرف، بی پهنا، کف آلود
دل شب می درید و پیش می رفت
از این سد روان، در دیدهِ شاه
ز هر موجی هزاران نیش می رفت
نهاده دست بر گیسوی آن سرو
بر آن دریای غم نظاره می کرد
بدو می اظهار داشت: اگر زنجیر بودی
تورا شمشیرم امشب پاره می کرد
گرت سنگین دلی ای نرم دل آب!
رسید آنجایی که بر من راه بندی
بترس آخر ز نفرین های ایام
که ره براین زنِ چون ماه بندی!
ز رخسارش فرو می ریخت اشکی
بنای زندگی برآب می دید
در آن سیما بگون امواج لرزان
خیال تازه ای در خواب می دید:
اگر امشب زنان و خردسالان را
زبیم نام بد در آب ریزم،
چو فردا جنگ بر کامم نگردید
توانم کز ره دریا گریزم
به یاری خواهم از آن سوی دریا
سوارانی زره پوش و کمانگیر
دمار از جان این غولان کشم سخت
بسوزم خانمان هاشان به شمشیر
شبی آمد که می باید فدا کرد
به راه مملکت فرزند و زن را
به پیش دشمنان استاد و جنگید
رهاند از بند اهریمن وطن را
در این اندیشه ها می سوخت چون شمع
که گردآلود پیدا شد سواری
به پیش پادشه افتاد بر خاک
شهنشه اظهار داشت: آمد؟ اظهار داشت: آری
پس آنگه خردسالان را یک به یک خواست
نگاهی خشم آگین در هوا کرد
به آب دیده اول دادشان غسل
سپس در دامن دریا رها کرد:
بگیر ای موج سنگین کف آلود
ز هم واکن دهان خشم، وا کن!
بخور ای اژدهای زندگی خوار
دوا کن درد بی درمان، دوا کن!
زنان چون خردسالان در آب دیدند
چو موی خویشتن در تاب رفتند
وزان درد گران، بی گفتهِ شاه
چو ماهی در دهان آب رفتند
شهنشه لمحه ای بر آب ها دید
شکنج گیسوان تاب داده
چه کرد از آن سپس، تاریخ داند
بدنبال گل بر آب داده!
شبی را تا شبی با لشکری خرد
ز تنها سر، ز سرها خود افکند
چو لشکر گرد بر گردش گرفتند
چو کشتی بادپا در رود افگند!
چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار
از آن دریای بی پایاب، آسان
به فرزندان و یاران گفت چنگیز
که: گر فرزند باید، باید این سان!

* * *


بلی، آنان که از این پیش بودند
چنین بستند راه ترک و تازی
از آن این داستان گفتم که امروز
بدانی قدر و بر هیچش نبازی
به پاس هر وجب خاکی از این ملک
چه بسیار است، آن سرها که رفته!
زمستی بر سر هر قطعه زین خاک
خدا داند چه افسرها که رفته... سنگ مزار مهدی حمیدی شیرازی، در حافظیه شیراز
این شعر نمونه برجسته احیای حماسه ملی با نگاهی تراژیک در شعر معاصر فارسی است. مهدی حمیدی شیرازی در این شعر، برعکس روایت رسمی تاریخ که گاه جلال الدین را مقصر شکست در مقابل مغولان می دانست، از او چهره ای انسانی، قهرمانانه و ملموس می سازد. شعر، بازتابی از حس صدمه پذیری ملی ایرانی ها در برخورد با بحران های تاریخی است.
بطور خلاصه، نه می توانست بگذارد زنان و خردسالان به دست دشمن اسیر شوند و نه می توانست از آنان چون مردان جنگاور انتظار سواری و مقابله داشته باشد. متن شعر این است: به مغرب سینه مالان قرص خورشید نهان می گشت پشت کوهساران فرو می ریخت گردی زعفران رنگ به روی نیزه ها و نیزه داران ز هر سو بر سواری غلت می خورد تن سنگین اسبی تیر خورده به زیر باره می نالید از درد سوارِ زخم دارِ نیم مرده ز سُم اسب می چرخید برخاک به سان گوی خون آلود، سرها ز برقِ تیغ می افتاد در دشت پیاپی دست ها دور از سپرها میان گردهایِ تیره چون میغ زبان های سنان ها برق می زد لب شمشیرهای زندگی سوز سران را بوسه ها بر فرق می زد نهان می گشت روی روشن روز به زیر دامن شب در سیاهی در آن تاریک شب می گشت پنهان فروغ خرگه خوارزمشاهی دل خوارزمشه یک لمحه لرزید که دید آن آفتاب بخت، خفته ز دست ترکتازی های ایام به آبسکون شهی بی تخت، خفته اگر یک لحظه امشب دیر جنبد سپیده دم جهان در خون نشیند به آتش های ترک و خون تازیک ز رود سند تا جیحون نشیند به خوناب شفق در دامن شام به خون، آلوده ایران کهن دید در آن دریای خون در قرص خورشید غروب آفتاب خویشتن دید به پشت پرده شب دید پنهان زنی چون آفتاب عالم افروز اسیر دست غولان گشته فردا چو مهر آید برون از پردهِ روز به چشمش ماده آهویی گذر کرد اسیر و خسته و افتان و خیزان پریشان حال آهو بچه ای چند سوی مادر دوان وز وی گریزان چه اندیشید آن دم، کس ندانست که مژگانش به خون دیده تر شد چو آتش در سپاه دشمن افتاد ز آتش هم کمی سوزنده تر شد زبان نیزه اش در یاد خوارزم زبان آتشی در دشمن انداخت خم تیغش به یاد ابروی دوست به هر جنبش سری بر دامن انداخت چو لختی در سپاه دشمنان ریخت از آن شمشیر سوزان، آتش تیز خروش از لشکر انبوه برخاست که: از این آتش سوزنده پرهیز! بدان شمشیر تیز عافیت سوز در آن انبوه، کار مرگ می کرد ولی چندان که برگ از شاخه می ریخت دو چندان می شکفت و برگ می کرد سر انجام آن دو بازوی هنرمند ز کشتن خسته شد وز کار واماند چو آگه شد که دشمن خیمه اش جست پشیمان شد که لختی ناروا ماند عنان بادپای خسته پیچید چو برق و باد، زی خرگاه آمد دوید از خیمه خورشیدی به صحرا که گفتندش سواران: شاه آمد میان موج می رقصید در آب به رقص مرگ، اخترهای انبوه برود سند می غلتید برهم ز امواج گران، کوه از پی کوه خروشان، ژرف، بی پهنا، کف آلود دل شب می درید و پیش می رفت از این سد روان، در دیدهِ شاه ز هر موجی هزاران نیش می رفت نهاده دست بر گیسوی آن سرو بر آن دریای غم نظاره می کرد بدو می گفت: اگر زنجیر بودی تورا شمشیرم امشب پاره می کرد گرت سنگین دلی ای نرم دل آب!
1404/11/11
12:28:51
5.0 / 5
4
تگهای خبر: بازی , بحران , تاریخی , دانشگاه
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۴ بعلاوه ۳
جوان بین Javanbin
javanbin.ir - حقوق مادی و معنوی سایت جوان بین محفوظ است

جوان بین

اخبار جوانان و نوجوانان - رسانه ای برای اندیشه های جوان - جوان بین: صدای نسل آینده